تبليغاتX
...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود

...غـــیاب بـــــزرگ چــــنین بــــود

سرگذشت ویرانه چنین بود

 

کدام کلمه حق تو را می گوید؟

کدام دفتر شعر؟

کدام خدا؟

کدام تاریخ تو را همانی که هستی تعریف می کند؟

کدام قصه کودکی ام را آن سان که تو برایم تعریف کرده ای نوشته است؟

کدام شاعر ؟

کدام باغ؟

کدام "قصه ی باغ مریم"؟

کدام آهنگ بیداری های شبانه ات را آن گونه که هنوز از یاد نبرده ام آهنگشان را ، به یاد دارد؟

 

تمام بند های رخت دوره کودکی ام را گواه می گیرم

تمام کاشی های آبی دل پُر حوض خانه همدان را که بیست و هفت سال فرو خورده اند و نگفته اند

که مشتت از سرما جان نداشت اما بر یخ می کوبیدی بشکند

تمام وجب وجب خاک و آسفالت شهرهای بودنمان را

تمام دیوار های چرکین " خونه کوچیکه" را

تمام زمین خوردن های ناشیانه ام را و تمام سراسیمه دویدن هایت گواه

تمام حرفها که خوردی نخوابیدی و تمام شام ها که نخوردی و خوابیدی !!

 

آوخ خ خ خ خ..

که تیغ تاریخ گلوی حسین (ع) را از پشت می برد

و تیغ آزار تیروئید

گلوی مادر مرا ازپیش..

و همان لحظه ها را گواه که وقتی آب می خوردی بابا می گفت:

"ببین ببین الان از گلوش میریزه بیرون"

 

تمام بغض های از یاد نرفتنی ات

تمام عصر های جمعه زیر بالت خزیدن

تمام شب ها که برایمان می خواندی:

خانوم حنا خانوم حنا نکنه کشته باشنت کجایی؟

خانوم حنا خانوم حنا نکنه خورده باشنت کجایی؟

اوهو اوهو اوهو ..

 

تمام خاطره هایم که بوی بزرگ تو روی صورتشان بال می افشاند....

آن روز گواه

که قفل دوچرخه ام باز نشد و تا شب از فرط بی عقلی دیوار مدرسه را پاییدم

آه...

شهید عباسپور گواه

وقتی که آمدی

جان دوباره برگشت

 

آن روز گواه

که نوک سوزن در پایم خلید ...

تو پیاده

از خانه تا کلینیک امیرکبیر تمام قدمهایت را اندازه من کوچک کردی...

تمام این ها گواه...

 

آن شب ها که زیر باران توپ و تگرگ ترکش تا آژیر نتق می کشید

یک دستت پناه من بود و دیگری "تینا" را می کشید تا زیر سقف کمی محکمتر حمام ...گواه

آن روزهای خوش من و سخت تو همه گواه

آن روزها که ذهنم را می پروراندی تا امروز این نشوم

اما این شدم

حقیر تر از آنچه تو خواستی........گواه

 

تمام شاهدند

آن لحظه لحظه ها که الفبای کلاس اول را

عاشقانه با بهار چهارم عمرم

به قلم گرمت بین انگشتانم می نشاندی...

و انگشت مرا به قلم می چسباندی...

و مادر میهن

انگشت خواهر و برادرانم را روی ماشه می فشرد.....

همه و همه و همه شاهدند که تو که بوده ای؟

تو معلم قلب من بوده ای

تو معلم روح من بوده ای

تو تمام کتابهایت را کلمه به کلمه در مغزم فرو کردی تا این نباشم

تا ادامه تو باشم

که همیشه می گفتی شبیه نوجوانیت هستم...

و حالا

برایت تمام جهان را گواه می گیرم

که هنوز از یاد نبرده ام که قهرمان لبخند بر لب داغون دل کودکی های منی مادر !!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:21 توسط ودود| |


 

یاد گذشته افتادم امروز

یاد دو دوست که روزی برای هم می مردند....

یادش بخیر آن روزها

یکی فانوس بود

یکی ستاره

هر دو نور داشتند و نمی دانستند

هردو شور داشتند و نمی دانستند....

و اینک

یکی آن سر دنیا

یکی این سر دنیا

...

و نمی دانم چگونه نفس می کشند؟؟؟

آخ خ خ

چه روزهایی بر ما گذشت.....

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 18:41 توسط ودود| |


 

اشک می نوشم و رنج

خون می نالم و رنج

شعر می نویسم و رنج

و کاشکی هایم آنقدر بزرگ می شوند

تا ذهن خیس خمیرم را متلاشی کنند

که منم

آنکه میراث منور دوستی

آونگ مرصع گوشم خواهد ماند

و جریان مسلم دو اندیشه

دو نگاه

و دو حادثه

می خراشدم

وای بر زمانی که بخواهی قیاس کنی

و حق

دو سوی ترازو را پر کرده باشد !!!

آرام آرام اشک فرو می غلطد

و تند تند

از گیجگاه تا زانو

از زانو تا کف پایم

پیر می شود .......

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 20:6 توسط ودود| |


 

در دستهای یخ زده فرزند کوچک من

تنها جای پایی از انگشتان فداکارمن نقش بسته بود

و نهال کوچک گالیسیفیا ،

تنها خاطره آخرین باهم بودنمان ، کنار جسم بی جانش افتاده بود

آه.... دختر کوچک من!

مادر دستان تورا به امید یافتن گرمایی رهاکرد، برای هردویمان

و تو اورا به جرم دوست نداشتن تنها گذاشتی و به جهان دیگری رفتی

آه دخترک معصوم من !

 

برگرفته از:"مادران ناگزیر"

اثراز میان رفته ی: ماگنولیا گابریلو فریسا

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 22:27 توسط ودود| |


 

خدا افتاده بود

با خنجری بر پشت

و اشکی بر شیار مورب دامان گونه اش

و هرچه فرشته بود و نبود

مچاله و بیخته در انبان زیر شیروانی پشت طویله ی بهشت!

- همانجا که جهنمی بود برای خودش -

و شربت عافیت زده بودند به رگ (ملایک) اما

انگار سرنوشتشان کج شده به سوی زباله هدایت شده بودند

و آیین مقدس یک قوم

بهترین متاع بازار فراموشی شده بود

و گرد تناسخی مهیب

بر فرق انسانی نشسته بود که تازه حالا

بعد از یک چرت نیمروز و سیگاری و پیاله شرابی

ولگدی محکم از روی وظیفه به محتوای طشت گِل

می رفت تا محصول دیگرش خدایی باشد

با گونه های قبل متفاوت !!!

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 2:8 توسط ودود| |


برادر!

دلم را رنده کردی

و مجال ندادی تا شمرده اشک بریزم

دلم را تکان دادی و نگذاشتی دوری ات را تنها تاب بیاورم

تا بانوی زندگی ام اشکهای کسی را که تکیه گاه خود می داندش نبیند..

و بی امان از من نپرسد:

چرا گریه می کنی؟…

….چه دوست خوبی بوده…..حتما…

و نگذاشتی عمر کوتاه دوستیمان را به یمن خاطرات مقدسمان دراز کنیم

 

از کشورمان رفتی برادر؟

از کشور جانم چگونه خواهی رفت؟

هرگز باور مکن که خاطرات با شکوه ات را از یاد می برم

خاطره های شب های بزرگوار فروردین ۸۴!

خاطره روزهای عزیز تهران!

خاطره های اشک آلود چیتگر!

خاطره های گرم کارون!

و خاطره های شراب های شیرین آمدن هایت!!!

 

و اکنون که می روی

بار تمام جهان را به دوشم نهاده ای

و اندوه هزار قرن را در قلبم فروریخته ای

 

برادر!

هرگز باور نمی کردم که فاصله هایمان به مرزها بکشد

و همیشه خط فاصله را به حد 45 دقیقه پرواز مستقیم می دانستم !

و همیشه عمر ندیدنت را به امید دیدنی دوباره موی سپید می کردم

اینک که می روی

تمام جهان دعا برای خوبی تو می خوانند

باورکن

هیچ شرابی شیرینی لحظه های  حضور ت را در کامم نخواهد نشاند..

 

ای شاعر بزرگ !

یاسین من!

 

 

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:55 توسط ودود| |


 

موضوع شعر من

                       امروز

                                  همچون تمام روزهای جهان رنگ چشم تو ست

شعرم تمام..........

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:33 توسط ودود| |